ما همچنان دوره می کنیم
شب را،
و روز را،
و هنوز را ...
"سلام"
امشب شب یلداست
شب تولد ایزد مهر فرزند آناهیتا
نمی دانم چرا دلم گرفته بود خیلی گرفته
دلم می خواست که همین امشب پرده از
همه چیز برداشته میشد اما..
رفتم سراغ حافظ فال گرفتم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوا داران کویش را چوجان خویشتن دارم
و .............
به هر حال امشب رسمه که همه خوب باشن و ما هم
تمام سعیمون و کردیمامید وارم خدا دل همه رو شاد نگه
داره الان هم فکر می کنم که باید بخوابم
فعلا"....................................
زندگی دو نیمه است
نیمه اول به امید نیمه دوم
و
نیمه دوم در حسرت نیمه اول...
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد...
چرا از دهن
حرف های من
افتاد؟
چرا...

شعری بخوانید...
هر روزبا بیداری سپیده و خواب ستارگان
سفرهء نازک دلم را ،
پهن می کنم و
آوازهای دل خوشگلم را در آن می چینم.
"خدا میهمان من است"
من شبنم می نوشم و خدا،
آوازهای دل خوشگل من را...

از تو گفتم از تو......
تا برایم درخت باشی و من نیز همیشه
گنجشک بمانم.......
چرا چکاوک نور به گوشه گوشه تاریک
من نمی تابد؟![]()
به آبهای جهان بنویس که درون یک مرجان
دلی شکسته به جا ماندست...
پرنده مردنی است...
دلم گرفته است،
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم!
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد...
کسی مرا به میهمانی گنجشکها
نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...
(ف.ف)
اگر شعله ای از آفتابی که در پهنه روزهایت افشانده شده بود برای
خودت نگه می داشتی دیگر شب سیاهت را به چراغ همسایه نیازی
نبود...
"سلام"
دیشب مثل همیشه زیبا پوستم را باز کردم،
پیچ سرم را شل کردم ورفتم تو رختخواب و خوابیدم
شب که خواب بودم یه احمقی آمد توو پوستم را تنش
کرد،سرم را روی سرش پیچ کرد...
حالاباپاهای من توی خیابانهامی دود وکارهایی می کند
که من نمی کنم،حرف هایی می زند که من نمی زنم
همه بدانید که من نیستم :
همان احمقی است که پوست من را
تنش کرده.......
من به یک خانه می اندیشم
به یک خانه دور که درآن
فانوسی می سوزد
و در آن جای تو ماندست تهی
و به گلهای فرا موشی آن گلدان می اندیشم
که ز بی ابی پژمرده شدند!
من به تنهایی خویش
وبه تنهایی باغ
و به یک معجزه می اندیشم...

ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما.......
هیچ کس اورا نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد
میرود از یاد،
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که بادا باد
"بادبان را تا خدا باد است"
لیک اورا هم خدا هم نا خدا باد است
(قیصر امین پور)
*********************************************
