
"سلام"
باز می خوام برات تنهایی حرف بزنم درسته این دل کوچیکه ولی
دریاست خیلی چیز توش جا میشه و می دونم که همش یه ،
روزی فوران میکنه !
امروزبابی حوصلگی تمام بیدارشدم وعجله ای صبحانه مختصری
خوردم و راه افتادم تا به جای کلاغ سیاه برم کلاس، همه جای
مسیرم تا اونجا برف بود یه برف سفید،سفید همش با خودم
فکر می کردم که وقتی که می گن دل آدما مثل این برفا
اول سفیده بعد کم کم سیاه می شه واقعا" درست می گن !!!
برف هم از دور سفیده ولی نزدیکش که بری می بینی که آلوده،
آلودست خوب بگذریم.....
بعد از یه نیم ساعت رسیدم و رفتم توی مدرسه از اینکه باز هم
یه فرصت دیگه پیش آمد که برم اونجا خیلی خوشحال بودم .
کمی که گذشت و یکی یکی معلمهارو دیدم گفتن که معلم جدید
آوردن خیلی ناراحت شدم ازاینکه من این همه راه ورفتم تااونجا
ولی مهم نبود۲ ساعت من بیکاراونجابودم و هنوز توی فکربرفها.
اونقدر خباست دیدم که حالم داشت بهم می خورد هرکدامشون
داشتن زیر زیرکی کار خودشون رو می کردن اما با لبخندو.....
خلاصه بگم که انگار چشم بصیرتم وا شده بودو بعد دوم هر کاری
که می کردن و هر حرفی که میزدن رو می دیدم بالاخره راه
افتادم و برگشتم.
توی مسیرم تا ترمینال یه مغازه بزرگ پر از بیرق و علم و شال و
زنجیرو.... و پارچه های سیاه دیدم یه نوار نوحه خوانی روشن
کرده بود ، نا خودآگاه دلم پر زد سوی امام حسین و بغض عجیبی
راه نفسم رو گرفت از آمدن محرم خیلی خوشحالم نمی دونم
چرا حال و هوای محرم امسال با سالهای دیگه برام فرق داره
شایدبه خاطر.............
خلاصه اومدم تر مینال و سوار ماشین دم و بر گشتم مغزم مثل
یه هندونه بزرگ شده بود و فکرو خیالهای مختلفی توش رژه،
می رفتن کمی سرم رو گذاشتم روی صندلی که با وز وزهای یه
خرمگس بزرگ از چرت پریدم و دیدم که نزدیک شدیم و با همون
حال راهی خونه شدم!!!!!
فرصتی نمانده پاهایم خسته است.باید رفت،باید رها شداز
حصار تنهایی و این جسارت مرده...نمی دانم چگونه؟
چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم
و با بقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم
و از جاده های پر از ابهام وتردیدی که تو برایم درست کرده ای
می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش،
نیست... گامهای لرزانم سکوت سردم را می شکند،
و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش...

ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام،
ای نور ! ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشآبی!
با توام ،
ای شور!
ای دلشوره شیرین!
با توام،
ای غم غم مبهم!
ای نمی دانم!
"هرچه هستی باش!"
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش !
اما باش!!!


ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها،روشنی ،من،گل،آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی ابر،اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک:لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازشها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،
صبح را روی زمین می آرد...
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان،که از آن
چهره من پیداست.
چیزهایی هست،که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم
من پراز نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه،از پل،از رود،از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست...

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است باز هم،
همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو
نا گزیر می شود
آی...
ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناگهان، چقدر زود
دیر می شود!
![]()
فقط یک بار به دنیا می آیی
فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند
اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود
اگر این فرصت یکباره را از دست دهی، ![]()
چه خواهی کرد؟
گرچه یکبار به دنیا می آیی ![]()
اما یادت باشد که هر صبح،تولدی دوباره است،
تولدی از خود،با خودوبه دست خود...
خیلی خسته شدم دیگه نمی دونم چکار کنم احساس سنگینی می کنم اونقدر که روحم نمی تونه تکون بخوره نمی دونم چه کار کنم بین یه دوراهی بزرگی گیر کردم به هر سمتی که قدم بردارم یه چیز رو از دست میدم همین وسط هاج و واج و منگ موندم که باید کجا برم اصلا" چرا باید برم؟ چرا من؟ چرا من که همیشه همه می گفتن خیلی شانس داری باید اینطوری بشم انگار شانس هم روشو از من برگردونده دیگه بخت هم با من یار نیست بغض قلمبه ای گلوم رو فشار می ده دوست دارم همه چی تموم بشه دوست دارم که این تولدهای هر روز پایان پیدا کنه شاید بازم به قول همه من دارم از روی بچگی حرف می زنم ولی واقعا" خسته شدم خدا جونم چرا از یاری کردنم خسته شدی چرا دیگه کمکم نمی کنی تورو به خودت قسم میدم که تنهام نذار
انگار زندگی لبخند سبز را از من دریغ می کند
![]()
...... نرگس دختر زیبایی بود
او هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته
خود می شد که روزی به درون دریاچه افتادو غرق شد.
در جایی که به آب افتاده بود،گلی رویید که "نرگس"نامیدندش........
وقتی نرگس مرد اوریادها(الهه های جنگل)به کنار دریاچه آمدندکه ازیک
دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار ازاشکهای شور استحاله یافته بود
اوریادها پرسیدند:(( چرا می گریی؟ ))
دریاچه گفت:(( برای نرگس می گریم ))
اوریادها گفتند :(( آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...))
و ادامه دادند:(( هر چه بود،با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش
می شتافتیم،تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی ))
دریاچه پرسید:(( مگر نرگس زیبا بود؟ ))
اوریادها ،شگفت زده پاسخ دادند:(( کی می تواند بهتر از تو این حقیقت
را بداند؟هر چه بود،هرروز در کنار تو می نشست ))
دریاچه لختی ساکت ماند.سر انجام گفت:(( من برای نرگس می گریم اما
هرگز زیبایی اورا در نیافته بودم... برای نرگس می گریم،چون هر بار از فراز
کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب
زیبایی خودم را ببینم............

بندبرآب نه و رودرا بگیر
چنگ درهوا زن وآسمان را به تصاحب درآور
چه تکاپوی ابلهانه ای!!!
خواهی که رود را بگیری
رودشو...
خواهی که آسمان از آن تو باشد
آسمانی شو...

پسرکی در کلاس درس آنها راروی کاغذ کشید.آن وقت دو خط
موازی چشمشان به هم افتادودرهمان یک نگاه قلبشان تپیدومهر
یکدیگررادرسینه جای دادند.
خط اولی نگاه پرمعنایی به خط دومی کردوگفت:مامی توانیم
زندگی خوبی داشته باشیم .
خط دومی از هیجان لرزید.
خط اولی: ...وخانه ای داشته باشیم دریک صفحه کاغذ... من
روزها کار می کنم،می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم،یا
خط کنار یک نردبام...
خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش
گل سرخ شوم، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و
خلوت!چه شغل شاعرانه ای!!!!!
در همین لحظه معلم فریاد زد:
"دوخط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند"

"کریسمس بر همگی مبارک"
ما موجودات کوچکی هستیم خیلی کوچک چندتا اسباب بازی ساخته شده که از تکه های سرهم کردنی که با یک ذهن کهنه می خواهیم از کودکی به پیری بخزیم وبه سعادت برسیم آن هم روی یک نخود فرنگی! آن بیرون،بیرون ازاین نخودکه رویش زندگی می کنیم میلیارها کهکشان وجود دارد.هر کدام از آنهاصدها میلیون ستاره داردوخدامی داندچندتا سیاره!!!!
عزیزم من فکر نمی کنم ما تنهاباشیم،جهان پراززندگی است اما هیچ وقت نمی توانیم بفهمیم که تنهاییم یا نه این کهکشانها مثل جزیره های دورافتاده ای هستند که بینشان هیچ ارتباطی نیست
"خداوند در ملکوت اعلا نشسته وبه آنهایی که به او اعتقاد
ندارند می خندد..."
(قطعه ای از کتاب انجیل)
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آیینه ها
واجتماع سوگوارتجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان
صبور،سرگردان،سنگین
فرمان ایست داد؟
(ف.ف)

تورا در بهار صدا کردم
نامت گلی شد در میان دستهایم خندید
تورا در تابستان خواندم
نور یه آفتاب در چشمم گریست
تورا از پاییز پرسیدم 
درختی راز خویش را به خاک گفت
نشان تورا از زمستان پرسیدم
بغض تمام پرندگان باران شد...
تقدیم به بهترین هدیه خدا"مهریه" 
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه تاریک
خوشبخت بنگرم...