تبليغاتX
ریتم ناودون

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش

 را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی

تا می توانی:

                  زیبا برقص!

                                 "تولدم مبارک"

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:58 توسط بنفشه |

 

دخترک همه مدادرنگیهایش را آورد.نمی خواست قایق، دریا یا خانه بکشد؛گل و درخت و آسمان هم نه ،

او می خواست خدا را نقاشی کند.دخترک خدا را ندیده بود .

از خودش پرسید ؛خدا چه شکلیه؟

به آنچه درباره خدا می دانست فکر کرد.

مادر بزرگ می گفت:خدا بزرگه ، خیلی بزرگ.پس خدا در دفتر کوچک نقاشی او جا نمی گرفت.

صفحه بزرگتری آورد،بزرگترین صفحه ای که داشت.

با مداد قرمز یه خط بلند کشید.به خط نگاه کرد.خدا مهربان بود،اما این خط خیلی مهربان به نظر نمی رسید .

خط عصبانی بود و تیز.

مداد صورتی اش را بر داشت و چند خط بلند صورتی کشید .خطهای صورتی مهربان تر بودند،

اما نه به اندازه خدا.

مادر بزرگ می گفت:خدا اول و آخر نداره....

یعنی همیشه بوده و هیچ وقت تمام نمیشه.اما خطهای صورتی هم اول داشتن هم آخر.

دخترک با خودش گفت:شاید اصلا" نشه خدا رو نقاشی کرد.

اما نه... او خیلی دلش می خواست خدا رو نقاشی کنه.با مداد ابیش یه دایره کشید.

نگاهش کرد چند تا دایره کشید.دایره ها شکل خدا بودن ،اول و آخر نداشتن .

بعد یادش آمد مادر بزرگ گفته بود:"خدا یکی ست"

دایره هارو پاک کرد و فقط یکی رو گذاشت.دایره آبی تنها بود .دخترک فکر کرد خدا هم همینطور تنهاست .

برای خدا غصه خورد.

خداوند بخشنده هم بود.برای دایره آبی دو دست بزرگ کشید.دستها از صفحه کاغذ بیرون زدند.

در یکی از دستها گل سرخی کشید. می دانست که خدا هم به اندازه ی او گل سرخ را دوست دارد.

مادر بزرگ می گفت :خداوند چشم نداره.

او حتما" اشتباه می کرد.بدون چشم که نمیشد آدمهارو دید.

برای خدا دو چشم بزرگ کشید،دو چشم بزرگ قهوه ای تا بتواندهمه کس را ببینه

حتی اونهایی که خیلی کوچک بودن،چشمها از دایره ی آبی بزرگتر شدند.

دخترک نمی دانست خدابه پااحتیاج داره یا نه؟

او فکر کرد شایدخدا بخواهد به ادم ها نزدیکتر بشه پس برای خدا با خطهای نرم بلند پاهایی کشید

مادر بزرگش می گفت:خدا به کفش و لباس احتیاج نداره

دخترک فکر کرد که خدابدون کفش و لباس هیچ وقت به اندازه کافی راحت نیست.

اصلا"به همین دلیل که خدا هیچ وقت از اسمان به زمین نیامده.

شاید بهتر بود که خدا همه چیز را نمی بخشید و بعضی چیزها را برای خودش نگاه می داشت.

کنار دایره ی آبی یک جفت کفش کشید،قرمز خالدار.اگر می خواست می توانست آنها را بپوشد.

به نقاشی نزدیک ترشد و گفت:

امیدوارم که این کفشارو برای خودت نگه داری...

مادر بزرگ می گفت:خدا حرف نمی زنه.

اگر حرف نمی زد از کجا میشد فهمید که او به چه فکر می کند؟

از کجا میشد فهمید که او مهربان است؟

برای خدا با یک خط کوچک دهانی کشید که بسته بود.

دخترک به نقاشی گفت:اگه خواستی با من حرف بزن.

در صفحه نقاشی دخترک دیگه جایی نمانده بود.دخترک ناراحت شد.هنوز گوشهای خدا را نکشیده بود.

گوشهایی که حرف همه آدمها را می شنید،حتما" گوشهای بزرگی بود. چه باید می کرد؟

یادش آمد که مادر بزرگش می گفت:هرچه رو گه در دلت بگی،خدا می شنوه.

در دلش گفت:امیدوارم منو ببخشی.خودت می بینی،دفتر نقاشی مندیگه جا نداره.

دخترک خوشحال شد. خدا حتما"حرفهای اوراشنیده بود او دستهایش را زیر چانه اش زد و خندید.

گفت: پس تو این شکلی هستی...

دلش می خواست زودتر نقاشی رو به مادر بزرگ نشون بده می دونست که او هم خیلی دوست داره خدارو ببینه.

 

منم خیلی دوست دارم خدارو ببینم، شما چی؟

به نظرشما خدای ما چه شکلیه؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:9 توسط بنفشه |

JavaScript Codes

JavaScript Codes